سه گانهء مرگ!
ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٢/۳٠  کلمات کلیدی:

 

اول: اول اين كه جشنواره وبلاگ ها و نشريات اينترنتی به همت مديران پرشين بلاگ شروع به کار کرد که بخش مسابقه آن  شعر است و در سه زمينه برگزار می شود. يک بخش مسابقه هم مسابقه غزل معاصر است. با همان شکل و شمايل پارسال،البته با جوايز ارزنده تر.پس اينجا را کيلک کنيد!

 

 

 

 این هم  سه غزل تازه و ناب ازشاعر گرانقدر حسن صادقی پناه که امسال نفر اول بخش شعر جشنواره طوبی شد.

 

 عاشقانه ای با مرگ

                         

تو عاشقم شده ای بعد از اين دچار منی

هميشه توی اتاق ســـه در چهار منی

 

قرار بود بپيچی شبی به دور گلوم

قــــرار را خفه كردی و بيقرار منی

 

دوباره پا شده ای در اتاق مي چرخی

دوباره مرثيه خوانی و سوگوار منی

 

و گريه مي كنی از داغ من كه پيش توام

تو چند سال جلوتر سر مزار منی

 

بس است ، صبح مه آلودِ دي معطل توست

توئي كه حادثه ی تلخ و ناگوار منی

 

برقص ! دست بيافشان ! برقص ! پاي بكوب !

تو دست و پا زدنِ روزِ احتضارِ منی

 

شناسنامه ي من را گرفته اي در دست

كنار جاده ی برفی در انتظار منی

 

مرددی بروی روی صفحه ی آخر

هنوز خيره به عكس سه در چهار منی

 

grim_reaper_slashing_md_wht.gif 

 

 مرگ حتی با نام مستعار

 

آتش زدم نام ونشان و اعتبارم را

گفتم نمی دانی تو نام مستعارم را 

 

كارت شناسائيِّ جعلی و بليط ام را

برداشتم ، بستم شبانه كوله بارم را

 

غافل ازاينكه ردّ پايم در هوا جاريست

از باد خواهی چيد ذرّات غبارم را

 

غافل ازاينكه اين توئی در پلك سوزنبان

در پيچِ تندی می كشی در مه قطارم را

 

پيچيده ای بر درّه ها ، پلها و تونلها

هرجا بخواهی مي زنی راه فرارم را

 

داری به سمت كافه متروكِ بين راه

بر شانه هايت می بری سنگ مزارم را

 

راه گريزی نيست از تو ، خوب می دانم ـ

نشكفته پرپر می كنی آخر بهارم را

 

من يك پلنگ نيمه جان ، تو مي كشی هر صبح ـ

در عمق جنگلهای برفی انتظارم را

 

 grim_reaper_slashing_md_wht.gif

 

مرگ، اما بر خلاف مقررات

 

 با احترام به PETER  WEAR

 

دوست دارد كه در برگريزان بميرد

بايد اين مرد پيش از زمستان بميرد

 

بيش از اين بهتر آنست بالا نيايد

ماه كامل ميان درختان بميرد

 

شاعرانه تر است اينكه اين مرد وقتی

كاملا مست شد ، زير باران بميرد

 

بي تعادل بيافتد ، به پا خی… بيافتد

نيمه شب كنار خيابان بميرد

 

بادها زيــــر بازوی او را بگيــــــرند

در صفِ بيـــدهای پريشـــــــان بميرد

 

در كنار همين آتش و خرت و پرتش

( يك پتو ، چند بشقاب و ليوان ) بميرد

 

×××

صبحِ دِي گوركن ها رسيدند در برف

نه نمي خواهد او در زمستان بميرد

 

نه نبايد كه اين بازيِ لعنتی را…

نه نمي خواهد او طبق فرمان بميرد

 

هم به دستور اين كارگردان بيايد

هم به دستور اين كارگردان بميرد

 

رو به اين چشمهای به دنبال سوژه

- رو به اين جوخه تير باران - بميرد

 

بايد از كادر خارج شود ، جای دنجی –

پيش از آنكه بگويند پايان بميــــرد .

 

حسن صادقی پناه