خاكي تر از زمين
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/٢٦  کلمات کلیدی:


ازهمان روز ازل،آب گذشـت از سر من
چه غم ار باد برد خرمن خاكسـتر من
من به اين خواستن و باختنم ساخته ام
بيخودي پا مكش اي حوصله از باور من
اولين بارِ دلم نيست كه افتاده به خاك
شرمساراست زمين از دل خاكي تر من
گر خوشيهاي مرا دوست به بيداد گرفت
بعد از اين دربدري دلخوشـي ديگر من
گله اي نيست اگر عاقبـتم مرگ شود؛
آخرين سهم من وخاطر غـم پرور من
هرگز ازخيره‎سري دست نخواهم برداشت
مشو بي فايده اي عشق ! ملامتگر من
فرهاد صفريان
دستهايي‎ كه مرا بي سر و بي‎سامان‎كرد
خانـهء نقلي رويـاي مـرا ويـران كرد
و اگر بحث دهن پارگيم مطرح نيست
حرفهايي‎است‎ازآن‎سان‎كه‎بيان‎نتوان‎كرد
درد بيدرد،پي‎يك دو دم‎آتش‌مي‌گشت
چشم توكشتش و به قول‎خودش‎درمان كرد
برگران سنگي‎من خاك و خدا واقف بود
مفتي حـرف تـو اينگونه مرا ارزان كرد
در چنين قرني اگر بي‌خبري‎عاشق شد
هوس يـخ سره در چله ء تابسـتان كرد
رازدار دل خـود باش كـه عمراً بشود
فيل را پشت سـر مورچه‌اي پنهان كرد
مژده دادند مي‌آيـيد ولي معمولاً
«تكـيه بر عهد تو و باد صبا نتوان كرد.»
اكبر ياغي تبار