بازداشت!!!
ساعت ٤:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٦/۱٩  کلمات کلیدی:

 

 

 

او دوست بود با کلمات و ستارگان

بر برجی از فلز، شب خاموش پادگان

 

می­خواست نامه­ای بنویسد، ترانه ­خواند

تا ماه را به خواب کند، مثل کودکان:

 

دلتنگ نیستم که بپرسی برای که؟

عاشق که نيستم که بگويی چرا جوان؟

 

این ابرها برای تو بالش کن و بخواب

ماه عزیز، ماه جوان، ماه مهربان!

 

سرباز، فکر کرد به یک روز خط خطی

سرباز، فکر کرد به شبهای امتحان

 

آوازهای زخمی ســــرباز، تا سحر

تکرار شد، ستاره ستاره، دهان دهان

 

وقت سحر که بین شب و روز می­کند

پوتین تابه­تای خودش را به پا جهان

 

ســرنیزه­ی هزار ستاره، به سمت او

چرخید و دســت بند زدش ماه دیده­بان

 

تا عصــــــر، در ادامه­ی آواز او چکید

از ابرهای ســـوخته ،  نعــش پــرندگان...

 

 

محمد سعید میرزایی