سلام

 

 

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

bullet-arrow-orange.gifتکرار هم که فرمان نمی تابد.

 

محمدرضا شالبافان را اغلب دوستان غزلسرا می شناسند با آن غزلهای خاص خودش. اين بزرگوار هم با وبلاگ تکرار هم که فرمان نمی تابد به دنيای شاعران وبلاگی پيوست .خواندن شعرهايش را از دست ندهيد.

 

r-rosec2.gif

 

 

خميازه مي‌كشيد و ورق مي‌زد تقويمِ كودكي پدر را باز

تقويم لحظه‌هاي شكستن يا تكرار انتهاي پر از آغاز

 

خميازه مي‌كشيد و ورق مي‌خورد تقويم در برابر چشمانش

تقويم شنبه‌هاي سراسر درد، تقويم شنبه‌هاي سراسر راز

 

هر هفته هفت شنبه عريان بود در لابلاي خشكي چشمانش

آن شنبه اشتباه پدر اين بود؛ مادر، پدر و بعد پرانتز باز

 

آن سوي اين پرانتز نافرجام هر جا كه بسته شد همه خنديدند

با خنده هاي مردم بازيگوش يك مرد ماند و حسرت يك پرواز....

***

يك صفحه-يا نه؟! تيز ورق خوردوخون مي‌چكيد از نوك انگشتش

راز جديد دفتر او اين بود: هر شنبه، جمعه بود. از آغاز

 

محمدرضــا شالبافــان

 

 r-rosec2.gif

bullet-arrow-orange.gifسری امشب به خوابم می زنی

 

دوست بزگواری هم وبلاگ آقای عبدالرضا کوهمال جهرمی را به من معرفی کردند که اعتراف می کنم از خواندن چند غزل از اين بزرگوار غافلگير شدم. اين عزيز را هم دريابيد!

قــطار ي از غـــرور رفته‌ي مـن داشـت رد مـي شــد

و دستي پشت چشم شيشه ها هي جزر و مد مي شد  

 

قطار آن شب تمام روشني را با خودش مي برد

و تنها در هوا تاريكي مطلق رصد مي شد

 

غرورم پشت شيشه مي شكست و مي شكستم من

و داغــي تــازه راه سينــه ي مــن را بلــد مي شــد

 

تمام كوپه ها و  لحظه ها خاموش مي‌رفتند

و بغضي در گلوي من گره مي خورد ، سد مي‌‌شد

 

و كم كم “ بي تو مي ميرم ” كه يك حس خيالي بود

كنــار ايستــگاه رفتــن تــو مستنــد مــي شــد  

 

هواي روشن سيگار و سرفه بود و شاعر سرد

ميان اضطراب لحظه هاي خود جسد مي شد

خدا بايد تو را از لحظه هاي من جدا مي كرد

كه با اين درد تعبير “خلقتُ في كبد” مي‌شد

قطار از پل گذشت و قصه پايان يافت ، شاعرمرد

و ... فردا صبح از بالين او خورشيد رد مي شد

 

عبدالرضا کوهمال جهرمی

 

r-rosec2.gif

 

/ 107 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضا

اولا 100…ثانيا آدرسو پيدا كردم …فردا سعي مي كنم بيام….تا بعد

amousibilou

۱۰۱ بار زنگ زدم به شماره ای که از شما داشتم... بی هيچ پاسخی!!! مخلص صفای وجود شما.

آقا طييب.

شمبه دوشمبه پنج شمبه يکشميه جمعه چار شمبه...خوب امروز جمعه بود فردا چار شمبس...گفتی چار شمبه زنگ ميزنی ديگه/؟....منتظرم.يا عشق.

رضا

بيا دوباره به چشمت ضرر بزن اي دوست//////به يك نفر كه « به روزست» ، سر بزن اي دوست

مسعود

شاعر بايد تنها باشه . تنهايی خون شاعره .تنهايی که بد نيست .شاعر خودش هست و خودش .اگربه چيزی يا کسی برسه زبانش بند مياد .اگه نسرودی معلوم ميشه يه چيزی به تو چسبيده . بايد اون رو رها کنی و.............

حامد

سلام به آقا فری عزيز .... استاد نمی خوان به روزکی بکنن ... که ما هم به يک نان و نوايی برسيم .. منتظريم ..

مزدک

جالب‌‌بود******موفقباشيد

كريم شفائي

سلام دوستان. وقت به خير. می خواستم خواهش کنم سری هم به وبلاگ من در آدرس: www.jahanshahreman.persianblog.ir بزنيد و نقد و نظری در مورد شعرهايم ارايه دهيد تا نقاط ضعف و قوت کارم را بشناسم و با آگاهی و دقت بيشتری شعر بگويم. شعر بی مخاطب و شعری که نتواند نظر مخاطبش را جلب کند- به چه دردی می خورد؟ سپاسگزارتان خواهم بود- کمکم کنيد. karim shafaee