نمايشگاه!

سلام. 

همه شما حتما اين شعر سيمين را خوانده ايد و اين يعنی اينکه دليلی به ذکر دوبارهء آن نيست اما استقبالی که آقای سوری(پدر شاعر و پيش کسوت پوريای خودمون) از آن کرده و انصافا هم خوب کار کرده(البته در وزنی متفاوت) باعث شد که دوباره آن را مرور کنيم:

 

 

شلوار تاخورده دارد مردی که یک پا ندارد
خشم است و آتش نگاهش یعنی تماشا ندارد

رخساره می تابم از او اما به چشمم نشسته
بس نوجوان است و شاید از بیست بالا ندارد

تق تق کنان چوبدستش روی زمین می نهد مهر
با آنکه ثبت حضورش حاجت به امضاء ندارد

لبخندمهرم به چشمش خاری شدودشنه ای شد
این خویگر با درشـــــتی نرمــــی تمنا ندارد

بر چهره سرد و خشکش پیدا خطوط ملال است
گوئیا که با کاهــــش تن جانی شکیبا ندارد

گویم که با مهربانی خواهم شکیبایی از او
پنــــدش دهـــــم مادرانه گیرم که پروا ندارد

رو می کنم سوی او باز تا گفتگویی کنم ساز
رفته ست وخالی ست جایش مردی که یکپاندارد

سیمین بهبهانی

 

دیدم آئینه ای روبه رویم ، شعر مردی که یک پا ندارد
او منــم که دویدن برایـــــم رفته عمـــری و معنا ندارد

تق تق چوبدست من هرگز،پاسخی بر حضورم نبوده
خون جگر شد شب ازنعره هایم،نعره حاجت به امضاء ندارد

شعرمن بر زمین مهر خون شد درسکوت زمان ارغنون شد
موج دریای عشق و جنون شد، با خروشی که دریا ندارد

سر شده روزگارم ولیکن در شگفت از معمای یک زن
همسری با نگاهی که بر مـــن ، میل حل معما ندارد

نیمی از دل ز تیغ ترحم خون و یک نیمه ی دیگرش گم
رفته جایی که گوید به مردم : نیمه ی گم تماشا ندارد

داده ای پندها مـادرانه ، تا صبوری کنم با زمانه
می کشد آتش دل زبانه ، شعله جانی شکیبا ندارد

رو نما سوی این خویگر باز ، گفتگویی دگرگون کن آغاز
تا برایت سرودی کنم ساز ، درد شاعر که حاشا ندارد

گر چه لبخند مهری ندیدم ، غیر غم جرعه ای ناچشیدم
می طپد"سهره" ی سینه ی من بهر "سیمین" که پروا ندارد


 

محمد محسن سوری "سهره"

 

hruler02-4.gif

 

اين غزلهای سليمان نيست

 

این مجموعه شامل هفتاد و دو غزل از غزل های سال های هفتاد و دو تا هشتاد و سه شاعر  است . برخی از این غزل ها ، پیش تر در سه مجموعه  قبلی آقای خورشاهيان آمده اند، اما این دفتر مختص غزل است .  آیینه ی جنوب ناشر این کتاب است و در نمایشگاه کتاب در غرفه ی داستانسرا عرضه می شود .


 

برف می بارید اما رنگ قرمز داشت بر یالش

اسب با یک سکه می رقصید و کودک هم به دنبالش

 

رهگذر از خط عابر با عصایی پیر رد می شد

برف می بارید بر خاکستر موهای امسالش

 

در کنار یک قفس با یک پرنده در کنار راه

کودکی تنها عبور رهگذر می کرد خوشحالش

 

پیر زن با ساک خالی از حدود عصر بر می گشت

خالی از آن سیب ها فرقی ندارد سرخ یا کالش

 

برف می بارید و می خندید کودک روی زین اسب

اسب در رویای کوهستان که روزی  بود پامالش

 

کودکی تنها کنار آن قفس با بسته ای پاکت

فالگیری با صدای یک پرنده کار هر سالش

 

اسب با یک سکه می رقصید و یالش رنگ قرمز داشت

اسب رنگین ، مادر غمگین کنار کودک لالش

 

رهگذر از خط عابر ، خط خطی شد دفتر خالی

خط قرمز را کدام آموزگاری زد بر آمالش

 

پیرزن با ساک خالی ، توی باغش یک مترسک نیز

روی شانه یک کلاغ و قرمز منقار بر بالش

 

از میان بسته ها یک بسته را با نک به کودک داد

منتظر ، شاید بفهمد مرغ عشق قصه فالش را

 
هادی خورشاهيان

 

/ 52 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
hamed

چی بايد بگم فرهاد جان .. تجربه دار تری ... بزرگتری... بايد که بهتر ببينی و بهتر درک کنی... ميگذرد و خوبی اش شايد همين گذارش باشد.... منتظرم ... ما هنرپيشه های خوب يک داستانيم...

30نا بهمنش

سلام ... دستتان درد نکند ... به ويژه لطفی که با عکسهای بالی برای پرواز تکميل کرديد ...

رئيس جمهور

سلام فرهاد خان. مردی که يک پا ندارد، شلوار تا خورده دارد؟ / مردی است يک پا ندارد، روی زمين جا ندارد!/ شبها کنار خيابان روی مقوای خيسی/ تا صبح در زير باران مردی که يک جا ندارد.

hamid sohrabi

سلام آقای غزل معاصر. خوبيد؟ ما مخلصيم!مرسی از نظر و سر زدنت. حتما توصيه هات اجرا می شه. مردی که .. را يک جا نصفه خوانده بودم از يان که کاملش رو ديدم خوشحال شدم. بدرود

آرش عليزاده

سلام آقا فري! ممنون از اظهار لطفت. دستت از بابت همه چيز درد نكند. مشتاق ديداريم ...

misagh

شب شعر بزرگ فرهنگ دانشجويی در دو نشست برگزار می گردد: نشست اول با حضور بزرگان شعر ايران (محمدعلی بهمنی، عبدالجبار کاکائی، دکتر بهروزياسمی و سعید بیابانکی و محمود معتقدی و ...) و نشست دوم با شعر خوانی شاعران برگزیده دانشجو....از علاقه مندان دعوت می شود در مراسم شرکت کرده و کسانی که تمایل به شعر خوانی در مراسم دارند حداکثر تا تاريخ 30 ارديبهشت اثر خود را به آدرس اينترنتی gh_misagh@yahoo.com ارسال نمايند... زمان: دوشنبه 1 خرداد 1384 – ساعت 2 تا 6 بعد از ظهر مکان: دانشگاه تهران- دانشکده داروسازی – تالار رازی

bahar

خیلی قشنگه منتظر شما در وب لاگم میمونم

علیرضا

سلام.غزلهای خوبی بودند.غزل استقبالی به نظر می رسد در وزن نامتناجسی است هرچند غزل خوبی درآمده است. آقای خورشاهیان هم که کارشان عالی بود.دست شما هم درد نکنه.

محدثه

و چند ساعت ديگر اين سال هم ميمرد و تيغ جراحت ميکشد بر چروک چرک زمستان..

حسين حاتمي

فری جان سلام ممنون که سر زدی شرمنده که دير اومدم خيلی خوب بود اصلا مثل هميشه عالی به روزم افتخار بدين