آواز خواند...

 

برداشت عصر جمعهء آبان كمانچه را
آواز خواند:«اين همه خوار جهان چرا؟»


آهنگ «دوست دارمت اي مرگ!» را نواخت
وبعد هم «آه مانده ام از همرهان چرا؟»


ابرو كشيد در هم و با اخم حرف زد:
لبخند روي مردم نامهربان چرا؟


هر روز مي نشيني و تكرار مي شوي
در شعرهاي مردهء بي استخوان چرا؟
؟


دوباره تقويم پاره پاره شد و اشك آسمان
 بر روي شيب منتظر شيشه ها دويد


وقتي كه ديد قافيه هايش تمام شد
پركرد از گلوله گلوي طپانچه را


؟خونش حلال تشنگي سنگفرشها…


مجتبي صادقی

  • اين غزل به همين صورتی است که هست و هيچ دخل و تصرفی در آن نشده است(تغيير قافيه و ...)
/ 72 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ضياء

سلام فری جان. خيلی مخلصيم. کشته معرفتتيم. چه کنم دست و دلم به نوشتن نمی ره. چه کنم...

رضا-ك

سلام فرهاد جان از سفر کوتاه خود باز گشتم/منهم با عشق به روز شدم.بسم الله

birang1357

سلام تنبل

بهمن ساكي

سلام آقا فرهاد گل لوگو جنابعالی اضافه شد .

خون

اگر ساعت ۱ يا ۲ بود ۱۰ . ۲۰ تايی کامنت ميگذاشتم . عوض کن اين شعر رو اصلا بدم اومد ايندفعه بی تارف ازش . کامپيوترتم خرابه بگو بيايم درستش کنيم . کاری نداره که

اخوي

آقا اصلاٌ نمی خواد شعر بنويسی . بيا گو حالت خوبه و برو. ای بابا!

حسين

سلام/كجاييد آقا/به سايت خودتون اقلا سر بزنيد!!

حسین

سلام بر شما مثل اینکه خدای ناکرده .......... قربانت

ramin

بابا يه ذره مطلب در باره حافظ بنوس